تبليغاتX

"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ما همچنان بزرگ میشویم
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
 من مرغ آتشم
 می سوزم از شراره این عشق سرکشم
 چون سوخت پیکرم
 چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خکستر
بار دگر تولد من
 آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را
 آغاز می کنم
پر باز می کنم
 پرواز می کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:32  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
میگویند در هندوستان٬ شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند٬ موزی در آن می گذارند و زیر خاک پنهان می کنند.

میمون نزدیک می شود٬ دستش را به داخل نارگیل می برد و موز را برمی دارد اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد٬ چرا که مشتش از دهانه ی سوراخ بیرون نمی آید. به جای آن که نارگیل را رها کند٬ همان طور در برابر چیز غیر ممکنی می جنگد  و در این هنگام شکارچی خیلی راحت میمون را به دام می اندازد.

" ما نیز اینگونه هستیم٬ به دست خودمان به دام مشکلات می افتیم٬ اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمی کشیم٬ خود را عاقل می دانیم ٬ و این کار اوج حماقت است!  " 

اوشو 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:50  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

فروغ



 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:53  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست

                                             فروغ

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:2  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
یکشنبه پانزدهم مهر 1386

 

A friend who is far away is sometimes much nearer than one who is at hand. Is not the mountain far more awe-inspiring and more clearly visible to one passing through the valley than to those who inhabit the mountain? 

                    Khalil Gibran      

 مثله همیشه نمیدونم از کجا باید شروع کرد... از شادی ها یا از غم ها... از پستی ها یا از بلندی ها ... ولی همیشه باید شروع کنی.. از یه جایی باید شروع کنی ... هر روز صبح که بلند میشیم باید شروع کنیم این رسم زندگیه گاهی پشت به زین گاهی زین به پشت یا برعکس ترتیبش اصلا مهم نیست چون زمونه میچرخه و میچرخه ... از شب و روز یاد گرفتم ، یاد گرفتم که بعد از هر تاریکی صبحی رو شروع کنم  و هزار چرخ بخورم تا دوباره تاریک بشه و چرخ بخورم تا دوباره روشن بشه ، از شب و روز یاد گرفتم که سبک روی زمین قدم بردارم شاید خیلی زود نتونم جلوی پامو ببینم ، من که روزی در روشنایی سرفراز و خوش قدم برمیداشتم حالا باید یاد بگیرم که اروم قدم بردارم چون شب رسیده ولی یه جایی خوندم که چشمها توی تاریکی بهتر میبینن .. اما عمر شب کوتاهه پس منتظر میمونم، منتظر میمونم تا صبح بشه و همه چیز روشن بشه و من شاد و خندان از این سو به ان سو بدوم ولی یاد گرفتم ، از شب و روز یاد گرفتم که روزی زمین سبک قدم بردارم ...

پس ما همچنان بزرگ میشویم ، ما هر روز بزرگ میشویم برای گذر از هر شبی باید قیمتی رو بپردازیم اونوقت صبح قشنگ میشه.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:42  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
سه شنبه پنجم تیر 1386
 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:38  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386

 

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.                                     

 در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس میکشید.

کسی " نمیخواست"، کسی "نمیدید"،کسی "عصیان نمیکرد"،

 کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت...و...                                                    

و خداوند خدا، برای حرف هایش، باز هم مخاطبی نیافت!                                                  

هیچکس او را نمی شناخت، هیچکس با او "انس" نمی توانست بست.                            

انسان را آفرید !    

 و این، نخستین بهار خلقت بود

 

سرود آفرینش

ترجمه علی شریعتی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:21  توسط دو تا دوست  | 

~ ~ ~